زنده واف

لغت نامه دهخدا

زنده واف. [ زِ دَ /دِ ] ( اِ مرکب ) مرغ هزاردستان بود. ( اوبهی ). بمعنی زندباف که بلبل و مرغان خوش الحان باشند. ( آنندراج ). بلبل. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زندباف و زندواف شود.

جمله سازی با زنده واف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیش این مار هر آنکس که خورد میرد و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر

💡 6 در آسمان ها، موجودات زنده و با شعور وجود دارد. (مَن فيهنّ)

💡 ولیک کشته خود را بخاک می نهلد چو کشت زنده کند این بود کرامت عشق

💡 زندهٔ جاوید شد آن زنده دل تا نگوئی مرده شد بر باد و رفت

💡 که ما را بود مرگ خود زنده گی پس ازمرگ یابیم پاینده گی

💡 زخم فراق هم شده ناسور و زنده ام تیغ وفا خجل ز گرانجانی من است