دیده ٔ گاو
لغت نامه دهخدا
دیده گاو. [ دی دَ / دِ ی ِ ]( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) گاو چشم. بابونه گاو. گلی است که آن را گاو چشم گویند. ( برهان ) ( آنندراج ) ( جهانگیری ) ( شرفنامه منیری ). || نوعی از سلاح وجامه باشد که در روز جنگ پوشند. || نوعی از انگور. ( برهان ) ( آنندراج ) ( جهانگیری ). || ( اِخ ) ستاره دبران را گویند و یکی از منازل قمر است و بعربی عین الثور خوانند. ( برهان ) ( آنندراج ).
فرهنگ فارسی
گاو چشم. با بون. گاو. گلی است که آنرا گاو چشم گویند.
جمله سازی با دیده ٔ گاو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سخن از دیده گوی ای مرد اسرار سخن از دیده گوئی سرّ اسرار
💡 می گدازد چو مه چارده از دیده شور ساغر هر که درین میکده سرشار شده است
💡 صلا زدند سحر بلبلان گلزاری که دیده واکن و دریاب فیض بیداری
💡 بپردخت و بگشاد راز از نهفت همان دیده بر شهریاران بگفت
💡 غَوّاص گشت عشقش و هر روز و هر شبی از دل به راه دیده همی گوهر آورد