لغت نامه دهخدا
داغ بناگوش. [ ب ُ ] ( ص مرکب ) که بناگوش وی داغ شده باشد. که بناگوش وی بآهن تفته داغ کرده باشند.
داغ بناگوش. [ ب ُ ] ( ص مرکب ) که بناگوش وی داغ شده باشد. که بناگوش وی بآهن تفته داغ کرده باشند.
که بنا گوش وی داغ شده باشد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صبر و آرام و دل و هوش ز من بگرفتند وانگه از خط بناگوش براتم دادند
💡 به حسن خال و بناگوش اگر نگاه کنی نظر تو با قد و بالای خود نیندازی
💡 گفتم ای صبح بناگوش چسانی بازلف گفت عمریست بشب دست و گریبان بودم
💡 تا خط سبز تو از طرف بناگوش دمید از پی شام سیاهم سحری پیدا نیست
💡 طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید شب شود کوتاه، چون صبح از دو جانب سر زند
💡 هلال عنبرینی کز بناگوش تو طالع شد سیه سازد به چشم مهر عالمتاب، عالم را