لغت نامه دهخدا
خون ستان. [ س ِ ] ( نف مرکب ) خون ستاننده. || حجام. ( یادداشت مؤلف ).
خون ستان. [ س ِ ] ( نف مرکب ) خون ستاننده. || حجام. ( یادداشت مؤلف ).
خون ستاننده یا حجام
💡 اجل دانی کی آیی بر سر من؟ ستانی جان محنت پرور من؟
💡 تا هر دو کون را ننهادیم زیر پای کی دست ما بدامن آندل ستان رسید
💡 ترک نام و ننگ و صلح و جنگ گیر توبه بشکن می ستان و جام خور
💡 دریغا تهی از تو زابلستان دریغا جهان بی تو کشور ستان
💡 چه گفت ؟ گفت: اگر رامش دل تومنم برامش دل من جان بیار و مژده ستان