لغت نامه دهخدا
خوردی پزی. [ خوَرْ / خُرْ پ َ ] ( حامص مرکب ) آشپزی. طباخی. خوراک پزی. || دیزی پزی. خوردی فروشی. ( یادداشت مؤلف ). || ( اِ مرکب ) دکان خوردی پزی.
خوردی پزی. [ خوَرْ / خُرْ پ َ ] ( حامص مرکب ) آشپزی. طباخی. خوراک پزی. || دیزی پزی. خوردی فروشی. ( یادداشت مؤلف ). || ( اِ مرکب ) دکان خوردی پزی.
۱ - طباخی آشپزی. ۲ - ( اسم ) دکان آشپزی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدو گفت کای سر وبستان من بسی شیر خوردی به دامان من
💡 از آن پیمان وزان سوگند یاد آر کجا کردی و خوردی پیش دادار
💡 نه شربت چشیدی نه خوردی طعام سراسیمه بودی مدام از مدام
💡 به هجرم خون اگر خوردی، زیان نیست ز وصلم حاصلت جز قوت جان نیست
💡 ای دل خرد، از درشتیهای دهر بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی
💡 با که می خوردی که بیخود گشتم از بوی خوشت از در میخانه یا از گشت بستان آمدی