حسن بسمل

لغت نامه دهخدا

حسن بسمل. [ ح َ س َ ن ِ ب ِ م ِ ] ( اِخ ) رجوع به بسمل شود.

جمله سازی با حسن بسمل

💡 عاشق چو مرغ بسمل پروای سر ندارد در خون خویش رقصد وز سر خبر ندارد

💡 دست و تیغ تو ز بس وقف تماشایی بود نوبت فرصت نظّاره به بسمل نرسید

💡 گر شود از تیغ او قسمت دم آبی مرا خاک را خون در جگر چون طایر بسمل کنم

💡 ابر چه بهار است‌که بر بسمل نازت تیغ مژه با برق برابر زده‌ای باز

💡 گر زند تیغ، از سر کویش نخواهم رفت، لیک چند گامی همچو مرغ نیم بسمل می روم

💡 چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست