جان لرزیدن

لغت نامه دهخدا

جان لرزیدن. [ ل َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از به نشاط آمدن. بجنبش آمدن دل. به تبش افتادن دل:
همی بخندد از تو دل که بس با زیب و فرهنگی
همی بر تو بلرزد جان که بس بی عیب و همتایی.جمال اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).

فرهنگ فارسی

کنایه از به نشاط آمدن

جمله سازی با جان لرزیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند

💡 ندارد حاصلی چون زاهدان خشک لرزیدن می خونگرم باید در هوای سرد نوشیدن

💡 بر سرت هست فلکها ز عزیزی لرزان نیست لرزیدن تو بر سر دنیا لایق

💡 دل محال است که ساکن شود از لرزیدن شانه تا راه در آن زلف چلیپا دارد

💡 بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی این سبو امروز اگر نشکست فردا بشکند

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز