( جان آهنج ) جان آهنج. [ هََ ] ( نف مرکب ) جان برکننده. جان کشنده. کشنده ٔجان. برون کننده جان:
آفریده مردمان مر رنج را
پیشه کرده رنج جان آهنج را.رودکی.تا چو شمشیر و تیر جان آهنج
هرچه زآن است بر نداری رنج.نظامی.ای دریغا که دوا در رنجتان
گشت زهر و قهر جان آهنجتان.( مثنوی ).رجوع به آهنج شود.
( جان آهنج ) (هَ ) (اِمر. ) آنچه جان آدمی را بگیرد.
( جان آهنج ) آنچه جان آدمی را بگیرد، برآورندۀ جان، بیرون آورندۀ جان.
( جان آهنج ) ۱- ( صفت ) برکشند. جان آنچه آدمی را از تن بر آورد. ۲- ( اسم ) احتضار جان کندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عاشق می باشد آن جان بعید کو می لبهای لعلش را ندید
💡 من مهر تو در میان جان ننهادم تا مهر تو بر سر زبان ننهادم
💡 تیرِ غمِ تو روان، ما هدفِ آسمان جان پیِ غم هم دوان زانک غمش میکشد
💡 گذشتم این زمان از جسم و از جان نمیباید مرا جز دید جانان
💡 اگرچه وصل تو مشکل دهد مراد دلم به جان تو که برت جان دهم به آسانی
💡 بمردم تا بماندم زندهٔ دوست بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست