جامه بالیدن

لغت نامه دهخدا

جامه بالیدن. [ م َ / م ِ دَ ] ( مص مرکب ) بالیدن به افراط از خوشی. ( بهار عجم از ارمغان آصفی ):
چون شمع هرکه سوخته داغ نیاز تو
بالیده جامه، جامه بخود از گداز تو.یوسف کازرونی ( از ارمغان آصفی ).

فرهنگ فارسی

بالیدن بافراط از خوشی

جمله سازی با جامه بالیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیست‌ کلفت تن به تشریف قناعت داده را غنچه را صد پیرهن بالیدن از یک فر گل است

💡 گرد حسرت اینقدر سامان بالیدن نداشت ما همان یک ناله‌ایم اما جهان ‌کهسار بود

💡 همت به سواد طلبت ‌گرد جنون داشت نُه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد

💡 آمد و از تنگی جا جبهه پرچین کرد و رفت بر خود از ذوق قدوم دوست بالیدن نداشت

💡 فریب عشرت ازاین انجمن خوردم ندانستم که دارد چون فروغ شمع بالیدن پریشانی

💡 به خود بالیدن گردون هوایی در قفس دارد خلا می‌زاید ازکیفیت آبستن مینا

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز