لغت نامه دهخدا
( بهارآلود ) بهارآلود. [ ب َ ] ( ن مف مرکب ) بهارآلوده. زیبا. ( فرهنگ فارسی معین ). لطیف:
می به جامم می کند چشم خمارآلود تو
گل به طرحم میدهد روی بهارآلود تو.صائب ( از آنندراج ).
( بهارآلود ) بهارآلود. [ ب َ ] ( ن مف مرکب ) بهارآلوده. زیبا. ( فرهنگ فارسی معین ). لطیف:
می به جامم می کند چشم خمارآلود تو
گل به طرحم میدهد روی بهارآلود تو.صائب ( از آنندراج ).
( بهار آلود ) ( صفت ) زیبا
💡 بهار وباغ ما دست خزان در آستین دارد دراین گلشن گلی گر بشکفد، پر بار کی ماند
💡 لب لعلت سرکویت خط سنبل خریدارت شراب بی خمار من بهشت من بهار من
💡 از نسیم جانفزا بر آتش هموار می سایه ابر بهاران کار دامان میکند
💡 بگو به مور بهار است و دست و پا داری چرا ز گور نسازی به سوی صحرا راه
💡 در سال ۱۹۶۳ به او نشان بهارات راتنا که بالاترین افتخار غیرنظامی هند است اهدا شد.
💡 تا چشم بد خزان بهار سعادت است بادا بهار جاه تو دور از خزان چشم !