لغت نامه دهخدا
( بسنگ آمدن ) بسنگ آمدن. [ ب ِ س َم َ دَ ] ( مص مرکب ) سست و ضعیف شدن. ( ناظم الاطباء ).
- بسنگ آمدن پا و سنگ آمدن؛ کنایه از زخمی شدن پا باشد. ( از آنندراج ).
( بسنگ آمدن ) بسنگ آمدن. [ ب ِ س َم َ دَ ] ( مص مرکب ) سست و ضعیف شدن. ( ناظم الاطباء ).
- بسنگ آمدن پا و سنگ آمدن؛ کنایه از زخمی شدن پا باشد. ( از آنندراج ).
( بسنگ آمدن ) سست و ضعیف شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بشیشه نسبت قلبم توان ولی نتوان که نسبت دل سختش بسنگ خاره کنم
💡 مست ترا بطعنه خلقان چه التفات رندانه چون بسنگ ملامت سبوشکست
💡 با خبر باش، مبادا که بسنگ سخنی بشکند از تو دل با خبر درویشان
💡 چون شکوفه پایمال هرکس وناکس شوم گر بسنگ از وی جدا گردم چو میوه از شجر
💡 بسبک کاه ضعیف بسنگ کوه گران بر شود آن بر سپهر سر نهد این بر زمین
💡 پای درآید بسنگ بازی جان را دست جمالت چو تازیانه برآرد