لغت نامه دهخدا
بریان گشتن. [ ب ِرْ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بریان شدن. کباب شدن. برشته گشتن:
دلش نالان و چشمش زار و گریان
جگر از آتش غم گشته بریان.نظامی.و رجوع به بریان و بریان شدن شود.
بریان گشتن. [ ب ِرْ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) بریان شدن. کباب شدن. برشته گشتن:
دلش نالان و چشمش زار و گریان
جگر از آتش غم گشته بریان.نظامی.و رجوع به بریان و بریان شدن شود.
بریان شدن کباب شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روشن شد اندر شهر و کو، این سوزش پنهان من دور است باری شمع دل، پروانه بریان از چه شد
💡 چون چنان شد بر فلک خورشید کز نیروی فعل بیم آن باشد که شیر و خوشه زو بریان شود
💡 رویت گل و لب شکر، من خسته، تو جان پرور ای گل شکر، ای دلبر، رحمی من بریان را
💡 تف آه عاشقان ار هیچ زی بحر آمدی تا به ماهی جمله بریان گرددی بحر قعیر
💡 بریان آرنت برد. «تاریخ مردمان یغنابی». دریافتشده در ۱۰ ژانویه ۲۰۰۹.
💡 هم پشیمان گشت خصم از دیدن دیدار تو زین پشیمانی و غم هر دم دلش بریان شود