لغت نامه دهخدا
بازارگانی کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) معامله کردن. تجارت کردن. دادوستد کردن:
چو بازارگانی کند پادشا
از او شاد گردد دل پارسا.فردوسی.هر بازارگانی که با خلق کنی با حق کن.( مجالس سعدی ص 13 ).
بازارگانی کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) معامله کردن. تجارت کردن. دادوستد کردن:
چو بازارگانی کند پادشا
از او شاد گردد دل پارسا.فردوسی.هر بازارگانی که با خلق کنی با حق کن.( مجالس سعدی ص 13 ).
معامله کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو بازارگانی بدین دژ شوم نگویم که شیر جهان پهلوم
💡 ز پاکیزگی شهر و از ایمنی ده روان گشت بازار بازارگانی
💡 وگر بر ستاننده آرد سپاس ز بخشنده بازارگانی شناس
💡 فرستی تنی چند از اهل روم به بازارگانی بدان مرز و بوم
💡 نخیزد از ایشان یکی دلفروز به بازارگانی سرآرند روز
💡 به بازارگانی خراسانیم به رنج اندرون بی تنآسانیم