لغت نامه دهخدا
بازار ماخ روز. [ رِ ] ( اِخ ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 560 شود.
بازار ماخ روز. [ رِ ] ( اِخ ) بازاری به بخارا. رجوع به احوال و اشعار رودکی ج 1 ص 560 شود.
💡 بر سر بازار دی می گفتم از سودای عشق مردمان را از غم سود و زیان کردم خلاص
💡 در خلوت عدم می هستی از جام دوست کردیم نوش و مست به بازار آمدیم
💡 بازار نکوئی بتو افروخته وز تو یکسر همه دوبانرا بازار شکسته
💡 رسوای خماریم درین کهنه خرابات پیمانهٔ ما بر سر بازار شکسته
💡 این سیرت...گی آکنده به خانه و آن صورت...گی آورده به بازار
💡 شوق، صدمنصور کشت و عشق صدیوسف فروخت بوالعجب هنگامه ها گرمست در بازار ما