لغت نامه دهخدا
بازار سعیدی. [ رِ س َ] ( اِخ ) بازاری به بلخ... وی در مهد از باغ می آمد دردی آشامیده و در بازار سعیدی معتمدی را از آن بنده... فرمود تا بزدند... ( تاریخ بیهقی چ ادیب، ص 159 ).
بازار سعیدی. [ رِ س َ] ( اِخ ) بازاری به بلخ... وی در مهد از باغ می آمد دردی آشامیده و در بازار سعیدی معتمدی را از آن بنده... فرمود تا بزدند... ( تاریخ بیهقی چ ادیب، ص 159 ).
بازاری به بلخ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 محتسب را نیست راه حرف در بازار ما شیشه با سنگ و ترازوی فلاخن میکشیم
💡 گر قصوری ز سر طرۀ طرار تو نیست ز چه بازار کس آشفته ز بازار تو نیست
💡 دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادند مرا با یار پنداری خلافِ یار بنهادند
💡 بر سر بازار آب زندگی آیینه ای است چهره هر کس به نوبت می کند جولان در او
💡 بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز
💡 ای نور طور از نار تو عرش برین بازار تو از آینهٔ رخسار تو پیداست انوار قدم