لغت نامه دهخدا
باب قصاب. [ ب ِ ق َص صا ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) داویست از کشتی و آن یکبارگی بزور کله و گردن حریف را کج کرده و بر زمین زدن است، چنانکه قصاب چهارپا را بر زمین میزند. ( غیاث ) ( آنندراج ).
باب قصاب. [ ب ِ ق َص صا ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) داویست از کشتی و آن یکبارگی بزور کله و گردن حریف را کج کرده و بر زمین زدن است، چنانکه قصاب چهارپا را بر زمین میزند. ( غیاث ) ( آنندراج ).
داویست در کشتی که با زور سر و گردن یک باره حریف را به زمین زدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون ز خود بیرون روم قصاب کز هر تار نفس هست در پای دلم هر لحظه زنجیر دگر
💡 چشم ما را مرگ نتواند ز روی عشق بست دیده قربانیان را سیری از قصاب نیست
💡 دو جوان از قشر فرودست جامعه که در کشتارگاه کار میکنند، مأمور میشوند تا گاوی را به یک قصابی در محلهای اشرافی برسانند...
💡 روايت شده اميرالمؤ منين از جلو دكان قصابى مى گذشتند. قصاب عرض كرد: يا اميرالمؤمنين اين گوشت پروار خوبى است. از آن بخريد.
💡 ای ز ابروانت متصل عشاق را محراب دو با غمزه و چشم تو دل قربان یکی قصاب دو
💡 قصاب اميرالمؤمنين را نمى شناخت، و لذا مشتى بر سينه آن حضرت زد و گفت: بروبيرون به شما مربوط نيست !!