لغت نامه دهخدا
افسانه گشادن. [ اَ ن َ / ن ِ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) افسانه گفتن. افسانه خواندن. حکایت آغاز کردن:
ای دل افسانه دلبر بگشا
قفل گنجینه گوهر بگشا.طالب آملی ( از ارمغان آصفی ).و رجوع به افسانه شود.
افسانه گشادن. [ اَ ن َ / ن ِ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) افسانه گفتن. افسانه خواندن. حکایت آغاز کردن:
ای دل افسانه دلبر بگشا
قفل گنجینه گوهر بگشا.طالب آملی ( از ارمغان آصفی ).و رجوع به افسانه شود.
افسانه گفتن افسانه خواندن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با خون صد شهید مقابل نهاده اند عمری که ما به آتش افسانه سوختیم
💡 خواب چون افتاد سنگین، حاجت پا سنگ نیست می کند کوتاه صبح نوبهار افسانه را
💡 می نهفتم چو فضولی غم دل وه کآخر کرد رسوای تو افسانه هر انجمنم
💡 دم ز اسرار حقیقت چو نشایست زدن پرده ای بر سخن از قصه و افسانه زدند
💡 تا چند قدح خواری پیمانه دهد لعلش تا چند سخن بازی افسانه کند گوشش
💡 تشنه ی باده ی لعلت ز کف خضر و مسیح دم آبی به صد افسانه و افسون نخورد