لغت نامه دهخدا
افسانه فهمیدن. [ اَ ن َ / ن ِ ف َ دَ ] ( مص مرکب ) درک کردن افسانه. فهمیدن حکایت و سرگذشت:
نمی فهمد کسی افسانه ما را در این محفل
من و شمعیم داغ از دولت آتش زبانیها.حزین اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).رجوع به افسانه شود.
افسانه فهمیدن. [ اَ ن َ / ن ِ ف َ دَ ] ( مص مرکب ) درک کردن افسانه. فهمیدن حکایت و سرگذشت:
نمی فهمد کسی افسانه ما را در این محفل
من و شمعیم داغ از دولت آتش زبانیها.حزین اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).رجوع به افسانه شود.
درک کردن افسانه فهمیدن حکایت و سرگذشت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بو که گویندم که هست اندر فلان کشور بتی گوش بر افسانه هر کشوری میداشتم
💡 با عدل وجود او بجز افسانه ای نیافت هر کس حدیث حاتم و اوصاف جم شنید
💡 نسخههای مختلفی از افسانههای سدنا در میان اینوییهایی که در شمال کانادا و گرینلند زندگی میکنند وجود دارد، اما خط کلی داستان همه آنها کم و بیش با یکدیگر یکسان است.
💡 مرا دادی نه تنها وعده دیدار در محشر جهانی را از این افسانه در خواب عدم کردی
💡 دلی کز عالم وحدت، سماع حق شنیدهست او به گوش همتش دیگر، کی آید شعر و افسانه
💡 شمه ای از حسن یار و عشق خود یابم چو گوش بر حدیث لیلی و افسانه ی مجنون کنم