گیرنگ

لغت نامه دهخدا

گیرنگ. [ رَ ] ( اِخ ) نام قصبه ای باشد ازاعمال باورد و آن بلده ای است از خراسان. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ جهانگیری ) ( فرهنگ شعوری ) ( صحاح الفرس ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ) ( ناظم الاطباء ). قاضی آنجا در بزرگی نره ضرب المثل بوده. ( ناظم الاطباء ):
حبذا...ر قاضی گیرنگ
آنکه دارد ز سنگ خارا ننگ.انوری.یاقوت نویسد: معرب آن جیرنج است و آن شهر کوچکی است از نواحی مرو که پیش از حمله مغول آن شهر را دیده ام و بسیار آباد و پرجمعیت بود تا مرو ده فرسخ فاصله داشت. ( از معجم البلدان ). معرب آن جیرنج شهرکی از نواحی مرو واقع بر کنار نهر وی. ( حاشیه ٔبرهان قاطع چ معین از معجم البلدان ). رجوع به تاریخ بیهقی چ نفیسی ج 3 ص 1016 و جیرنج شود.

جمله سازی با گیرنگ

💡 بترک تا زد در خانۀ تناسل او شکسته باد بکوپال قاضی گیرنگ

بررسی یعنی چه؟
بررسی یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز