پیدائی
مترادفها
آشکار، نمایان، هویدا، روشن
متضادها
پنهان، نهان، مستور
لغت نامه دهخدا
پیدائی. [ پ َ / پ ِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی پیدا. ظهور. مقابل نهان. وضوح. روشنی. استبانت. ابانت. آشکاری. ذیوع. شهود. هویدائی. مقابل پنهانی:
زش ازو پاسخ دهم اندر نهان
زش به پیدائی میان مردمان.رودکی.بوقتی کز شرف گویند با خورشید همتائی
دل سلطان نگهداری بپنهانی و پیدائی.فرخی.چون بند کرد در تن پیدائی
این جان کارجوی نه پیدا را.ناصرخسرو.جان ز پیدائی و نزدیکیست گم
چون شکم پرآب و لب خشکی چو خم.مولوی.شرع؛ پیدائی و راه دین. || بداهت.
جمله سازی با پیدائی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مرا معنی بجان جان رسانید ز پیدائی سوی پنهان رسانید
💡 ز جام عشق دل رفت وشدم جان ز پیدائی خود هستیم پنهان
💡 همه اینجا توئی بیشک حقیقت که پیدائی یکی در یک حقیقت
💡 روشن بود از جمال تو هر دو جهان پنهانی تو ز غایت پیدائی
💡 ز پیدائی خود هستی یگانه تو خواهی بود با خود در میانه
💡 در بررسیهای دقیق آزمایشگاهی، نقصهای موجود در ساختار مولکولی ماده به صورت پیدائی برای دانشمندان مشخص شد و باعث تغییر در فرضیات قبلی آنها گردید.
💡 با تغییر رفتار ناگهانی او در جمع، همه متوجه شدند که حقیقتی پیدائی در پشت آن لبخندهای مصنوعی و آرامش کاذب نهفته است که او نمایش میدهد.
💡 مشکلات اقتصادی و اجتماعی در بسیاری از کشورهای در حال توسعه به شکلی پیدائی در سطح زندگی روزمره مردم و کیفیت خدمات عمومی آنها مشاهده میشود.