لغت نامه دهخدا
والیگری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) ولایت. ( آنندراج ). حکومت. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || اختیار.
والیگری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) ولایت. ( آنندراج ). حکومت. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || اختیار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عبارت نامه این باشد که چون این تیره از طایفه من نفهمیده جلو نظامیان را گرفتند و چند نفر از آنها را به قتل رساندند، من هم برای تنبیه آنها را خلع سلاح کرده و تفنگهای آنها را بدین وسیله تقدیم دولت میکنم من این نوشته تو را به تهران میفرستم و صداقت و صمیمیت تو را با این نوشته تأیید و تصدیق میکنم و فرمان والیگری برای تو صادر مینمایم.
💡 غیر از آن عملی انجام نخواهیم داد آنچه نوشتهام، اوامر دولت است که من باید آن را اجرا کنم و اجرا میکنم اما خود من هم یک سیاستی از نقطه نظر فرماندهی در نظر دارم که به موقع اجرا بگذارم و آن این است که من در نظر دارم یک نفراز رؤسای طوایف پیشکوه را در مقابل والی پشتکوه به والیگری پیشکوه برقرار کنم که در اردوکشیها و اصلاحات لرستان و تأمین سعادت لرستانیها شریک کار ما باشد.
💡 من نمیتوانم مقام والیگری را بدون حکم دولت به شما بدهم برای آنکه بتوانم من این فرمان را از دولت صادر کنم، پیشنهادی دارم که شما آن را اجرا کنید، این فرمان برای شما صادر خواهد شد و به سعادت بزرگی نائل خواهی آمد.