ناصع

لغت نامه دهخدا

ناصع. [ ص ِ ] ( ع ص ) خالص از هر چیزی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). خالص وصافی هرچیز. ( فرهنگ نظام ) ( اقرب الموارد ). خالص. ( غیاث اللغات از منتخب و قاموس ). خالص صافی. ( المنجد ).الخالص من کل لون. ( معجم متن اللغه ). یقال: ابیض ناصع و اصفر ناصع. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). حسب ناصع؛ خالص. ( معجم متن اللغة ). خالص من کل لؤم. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). ناصع از سپاه و مردم؛ خالص که غیری با ایشان نیامیخته باشد. ( معجم متن اللغة ). الناصع و النصاع؛ الاحمر خالص الحمرة. ( معجم متن اللغة ). || صاف و روشن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). واضح. ( از معجم متن اللغة ). حق ناصع؛ ظاهر. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). || الناصع و النصیع؛ البحر،و انکره بعضهم و انما هوالبضیع. ( معجم متن اللغة ).
ناصع. [ ص ِ ] ( اِخ ) از بلاد حبشه است. ( از معجم البلدان ).

جمله سازی با ناصع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ناصع اگر به بینیم روی به خاک راه او هیچ مگوی کز تو به روی به راه کرده ام