میانگاه
مترادفها
ایستگاه میانی
متضادها
ابتدا، انتها
لغت نامه دهخدا
میانگاه. ( اِ مرکب ) درون. میان: پس میانگاه آن گوشت شکافته شود و جای ناف پدید آید. ( ذخیره خوارزمشاهی ). بر سر آن دکه سایه ها ساخته و در میان گاه آن گنبدی عظیم برآورده. ( فارسنامه ابن بلخی ص 138 ). || قلب. قلب لشکر. مرکز لشکر. قلب سپاه. ( یادداشت لغت نامه ):
میانگاه لشکرْش را همچنین
سپاهی بیاراست خوب و گزین.دقیقی.
فرهنگ فارسی
(اسم ) وسط. یا میانگاه طول. ( هیئت ) قبه الارض.
فرهنگستان زبان و ادب
{median strip, median} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] نوار جداکنندۀ دو جهت حرکت در بزرگراه و آزادراه
ویکی واژه
نوار جداکنندۀ دو جهت حرکت در بزرگراه و آزادراه.
جمله سازی با میانگاه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 محل طلوع او [خورشید] در آن سوی دریا است، و مردمی که آن جا سکنی گزیدهاند، هنگامی که نزدیک است که طلوع کند، فرار میکنند و خودشان را در دریا پنهان میکنند، که با اشعههایش سوزانده نشوند؛ و او از میانگاه [وسط] فلک گذر میکند به مکانی که او به پنجره فلک وارد میشود؛ و هر جا که از آن گذر میکند آن جا کوههای هولناک وجود دارد، و آنان که در آن جا سکنی گزیدهاند غارهایی دارند که در سنگها حفر کردهاند، و به محض این که خورشید دارد میگذرد [بر فرازشان]، مردان و پرندگان از مقابل او فرار میکنند و در غارها مخفی میشوند … و وقتی که خورشید به پنجره فلک وارد میشود، بی درنگ به پایین سر فرود میآورد و نزد خدا [،] آفریننده اش تعظیم و تکریم میکند؛ و سفر میکند و تمام شمب از خلال فلکها فرود میآید، تا که خود را در طولی مییابد که جایی است که او [خورشید] طلوع میکند … پس کل اردوگاه سوار شدند، و اسکندر و فشونش از میان دریای گندیده و دریای روشن به سوی مکانی که آن جا خورشید به پنجره فلک وارد میشود بالا رفتند؛ با در نظر گرفتن این که خورشید خدمتگزار پروردگار است، و نه به شب و نه به روز از سفر خود دست نمیکشد.