رزمجوی

لغت نامه دهخدا

رزمجوی. [ رَ ]( نف مرکب ) رزمجو. آنکه آرزومند جنگ و نبرد است. جنگجو. ( فرهنگ فارسی معین ). جوینده جنگ. جنگی. ( فرهنگ ولف ). رزمخواه. جنگجوی. سلحشور. جنگاور:
به ایران زمین باز کردند روی
همه چیره دل گشته و رزمجوی.دقیقی.به التونیه است او کنون رزمجوی
بروی سپه اندر آورد روی.فردوسی.به گردان چنین گفت کاین رزمجوی
ز بس زور و کین اندرآمد بروی.فردوسی.بزد ویسه را قارن رزمجوی
از او ویسه در جنگ برگاشت روی.فردوسی.بسان کهی جانور تیزپوی
چو کوهی خروشنده و رزمجوی.اسدی.بشد تافته دل یل رزمجوی
سوی رهزنان رزم را داد روی.اسدی.بسا خودنمایان بیهوده گوی
که باشند در بزمگه رزمجوی.امیرخسرو دهلوی.

فرهنگ فارسی

رزمجو آنکه آرزومند جنگ و نبرد است جنگجو جوینده جنگ جنگی.
( رزمجو ی ) ( صفت ) آنکه آرزومند جنگ و نبرد است جنگجو.

جمله سازی با رزمجوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که یارست شد پیش او رزمجوی کرا بود در سر خود این گفت وگوی

💡 بدو پهلوان گفت کای رزمجوی مپرس از نژاد و کنون رزم جوی

💡 یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی یک مرد رزمجوی، ترا در سپاه نیست

💡 چو کاموس بر دست تو کشته شد سر رزمجویان همه گشته شد

💡 نشست از بر بارهٔ رزمجوی به کینه نهاد او سوی رزم روی

با دقت یعنی چه؟
با دقت یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز