جرعه چین

لغت نامه دهخدا

جرعه چین. [ ج ُ ع َ / ع ِ ] ( نف مرکب ) آن که جرعه برچیند. جرعه چیننده:
جرعه برچیند آفتاب از خاک
من هم از خاک جرعه چین باشم.خاقانی.برخاک در تو خون چشمم
خاقانی جرعه چین نویسد.خاقانی.جرعه چینان مجلس همه ایم
چه عجب خاک پی سپر مائیم.خاقانی.آستانت را به رخ شاهان عالم خاکروب
بزم گاهت را به لب حوران جنت جرعه چین.سلمان ساوجی ( از بهارعجم ) ( از ارمغان آصفی ).رجوع به جرعه چیدن شود.

فرهنگ فارسی

آنکه جرعه برچیند جرعه چیننده

جمله سازی با جرعه چین

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خاقانی خاک جرعه چین است جام زر شاه کامران را

💡 جمله عالم جرعه چین جام اوست گرچه عالم خود برون از جام نیست

💡 آب رز در خم آتشین نشده سیر ازو خاک جرعه چین نشده

💡 جرعه برچیند آفتاب از خاک من هم از خاک جرعه چین باشم

💡 وانکه از روی تواضع پیش روی شاهدان دیده‌ها را جرعه چین خاک اغبر ساختند

کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز