لغت نامه دهخدا
خشک بید. [ خ ُ ] ( اِ مرکب ) درخت بید وقتی که خشک شده است. کنایه از هر چیز پژمرده و خشک شده:
ز باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن
ز خشک بید هر افسرده ای چه آری یاد.خاقانی.
خشک بید. [ خ ُ ] ( اِ مرکب ) درخت بید وقتی که خشک شده است. کنایه از هر چیز پژمرده و خشک شده:
ز باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن
ز خشک بید هر افسرده ای چه آری یاد.خاقانی.
درخت بید وقتی که خشک شده است کنایه از هر چیز پژمرده و خشک شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم
💡 گر تو یکی خشک بید بیهنری علم تو را سرو جویبار کند