بی دماغ

لغت نامه دهخدا

بیدماغ. [ دِ / دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + دماغ )بی حالت و بی کیف. ( ناظم الاطباء ). کدر. ملول. ( یادداشت مؤلف ). افسرده. دلتنگ. رجوع به بیدل و دماغ شود. || زودخشم. زودرنج. بدمزاج. ( آنندراج ). به اندک چیزی خشمناک و متغیر شده. ( ناظم الاطباء ). || ناشکیبا. بی صبر و حوصله. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) بیحال بی ذوق.

فرهنگستان زبان و ادب

{cab over tractor} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] نوعی کامیون که اتاق آن مستقیماً بر روی موتور قرار دارد
{cab over truck} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] نوعی تریلی که اتاق آن مستقیماً بر روی موتور قرار دارد

جمله سازی با بی دماغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دلهای بی غمان چمن می شود کباب این بی دماغ را به گلستان چه می بری؟

💡 همچو ماه عید می جوید به صد شمع و چراغ تیغ خونریز فنا را بی دماغ زندگی

💡 کسی که از اِلم عشق بی دماغ شود عجب به همره جانان به گشت باغ شود

💡 همیشه کوی خرابات ازان بود معمور که آید از دراو بی دماغ کم بیرون

💡 از نپرسیدن شود گر دیگران را درد بیش بی دماغان را شود زحمت زپرسیدن زیاد

💡 حریف عیش جهان بی دماغ می ماند پیاله می رود از دست و داغ می ماند

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز