لغت نامه دهخدا
شهرگشا. [ ش َ گ ُ ] ( نف مرکب ) فاتح. گشاینده شهر. ستاننده شهر:
شاد باش ای ملک شهرگشایان که شدست
در دهان عدو از هیبت تو شهد شرنگ.فرخی.ورنه چرا کرد سپهر بلند
شهرگشایی چو تو را شهربند.نظامی.
شهرگشا. [ ش َ گ ُ ] ( نف مرکب ) فاتح. گشاینده شهر. ستاننده شهر:
شاد باش ای ملک شهرگشایان که شدست
در دهان عدو از هیبت تو شهد شرنگ.فرخی.ورنه چرا کرد سپهر بلند
شهرگشایی چو تو را شهربند.نظامی.
فاتح گشاینده شهر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن شهریار شهر گشای ملوک بند کامروز مثل او به جهان شهریار نیست
💡 مطفزی ملکی خسروی خداوندی که میر شهر گشای است و شاه شیر شکار
💡 بدست ابر مثال و بتیغ صاعقه فعل به رأی شهر گشای و به تیر شیر شکار
💡 شاه معظم اخستان شهر گشای راستین داد ده ظفر ستان، ملک خدای راستین
💡 خدایگانا زین شاهزادگان برخور سران شهر گشای ویلان لشکردار