عبارت «رخت بردن» در زبان فارسی یک اصطلاح ادبی و کنایی است که در متون کهن بیشتر با صورت «رخت بربستن» نیز به کار رفته و دارای دو معنای اصلی و کاربردی است. در معنای نخست و رایج، «رخت بردن» به معنای سفر کردن، کوچ کردن، جابهجا شدن و ترک کردن یک مکان است و زمانی استفاده میشود که فردی وسایل و بار خود را جمع کرده و از جایی به جای دیگر حرکت میکند. در این کاربرد، «رخت» به معنای وسایل، لباس و بار و بنه انسان است و «بردن» یا «بربستن» به معنای جمع کردن و همراه بردن آنها میباشد، بنابراین مفهوم کلی آن ترک یک محل و عزیمت به مکانی دیگر است. اما در معنای دوم که جنبه مجازی و ادبی دارد، «رخت بردن» کنایه از درگذشتن، مرگ و ترک کردن جهان فانی است و در این حالت، مرگ به عنوان نوعی سفر نهایی و ابدی تصور میشود. در این مفهوم، انسان گویی لباس و تعلقات دنیوی خود را جمع کرده و از این دنیا به عالمی دیگر کوچ میکند. این کاربرد بیشتر در متون ادبی، عرفانی و شعر فارسی دیده میشود و بار احساسی و فلسفی عمیقی دارد. شاعران فارسیزبان از این تعبیر برای بیان لطافت مرگ و گذر انسان از زندگی دنیوی استفاده کردهاند تا مفهوم مرگ را با زبانی نرمتر و استعاری بیان کنند. در هر دو معنای این عبارت، عنصر «حرکت و رفتن» وجود دارد، چه حرکت در جهان مادی و چه حرکت از دنیا به جهان دیگر. بنابراین «رخت بردن» واژهای چندمعنا، ادبی و کنایی در زبان فارسی است که هم به معنای سفر و ترک مکان و هم به معنای درگذشتن و کوچ از جهان به کار میرود و هر دو مفهوم آن بر نوعی جابهجایی و انتقال دلالت دارند.
رخت بردن
لغت نامه دهخدا
رخت بردن. [ رَ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) یا رخت بربردن. سفر کردن. عزیمت کردن. حرکت کردن. بیرون شدن از جایی. کوچ کردن. راهی شدن. رفتن:
من آنگاه سوگند این سان خورم
کزاین شهر من رخت برتر برم.ابوشکور بلخی.اگر منزلی رخت از آن سو بریم
از آن سوی منزل دگر نگذریم.نظامی.چو رخت از بر کوه برد آفتاب
سر شاه شاهان درآمد به خواب.نظامی.جز ایشان را که رخت از چشم بردند
ز نرمیها به سختیها سپردند.نظامی.- رخت بردن در ( بر، به ) جایی؛ روی آوردن بدانجا. روی بدانجا آوردن بقصد اقامت:
خانه اصلی ما گوشه گورستان است
خرم آن روز که این رخت بر آن خانه برم.خاقانی.رخت عزلت به خراسان برم انشأاﷲ
که خلاص از پی دوران به خراسان یابم.خاقانی.برومند باد آن همایون درخت
که در سایه او توان برد رخت.نظامی.چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت
تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت.نظامی.الوداع ای دوستان من مرده ام
رخت بر چارم فلک بر برده ام.مولوی.مجنون رخ لیلی از مرگ نیندیشد
از خویش بمردم من پس رخت به حی بردم.اوحدی.رخت خود در خرابه ای بردم
زآن دل افسردگان بیفسردم.اوحدی.- رخت برون بردن از جایی؛ رفتن از آنجا:
حور و قصور را بگو رخت برون بر از بهشت
تخت بنه که می رسد شمس من و خدای من.مولوی. || اثاث و متاع و کالای کسی را ربودن:
جهان رختت همی برد و همی شهمات خواهی شد
اگر نه مدبری پس با جهان شطرنج چون بازی.ناصرخسرو.سر زلف تو چون هندوی ناپاک
بروز پاک رختم را برد پاک.نظامی.به یکی پی غلط که افشردم
رخت هندو نگر که چون بردم.نظامی. || مردن. ( یادداشت مؤلف ) ( ناظم الاطباء ). سفر آخرت کردن. موت. ( مجموعه مترادفات ص 325 ):
حسین غاتفری رخت برد سوی جحیم
امید منقطع از رحمت خدای رحیم.سوزنی.از آن پیش کز تخت خود رخت برد
بدو داد و او را به مادر سپرد.نظامی.رخت از بنگاه این سرا برد
در آرزوی تو چون پدر مرد.
فرهنگ فارسی
یا رخت بر بردن سفر کردن عزیمت کردن
جمله سازی با رخت بردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ازینجا رخت بردن جانب عین که چندان نیست علم و عین را بین
💡 از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمانها رخت بردن
💡 زانک عادت کرده بود آن پاکجیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب
💡 گر این زندگانی است مردن به است سوی آن جهان رخت بردن به است