بشو

لغت نامه دهخدا

بشو. [ ] ( اِخ ) ( چشمه ) از ناحیه تل خسروی کوه کیلویه نیم فرسنگ میانه جنوب و مشرق قریه کره است. الوار میگویند کیخسرو در این چشمه تن شویی کرده چنانچه در ناحیه تل خسروی گفته شد. ( فارسنامه ناصری ).

فرهنگ فارسی

از ناحی. تل خسروی کوه کیلویه نیم فرسنگ میان. جنوب و مشرق قری. کره است. الوار میگویند کیخسرو در این چشمه تن شویی کرده چنانچه در ناحی. تل خسروی گفته شد.

جمله سازی با بشو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ترجیع ثالثم چو مثلث طرب‌فزاست گر سر گران شوی ز مثلث، بشو، سزاست

💡 جهان بود حدثی بازمانده از فرعون بشو به آب قناعت تو دست ازین احداث

💡 از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد

💡 جامی از حرف ریا پاک بشو لوح ضمیر دو سه روزی که حریف می و ساغر شده ای

💡 صائب از گرد علایق صفحه دل را بشوی زان که هر ناشسته رو را ره درین درگاه نیست

💡 فیّاض بشو چهرة دل از همه امیّد این آینه در زنگ غبارش نتوان دید

خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز