لغت نامه دهخدا
توسن رگ. [ ت َ / تُو س َ رَ ] ( ص مرکب ) توسن خوی. مقابل ساکن رگ:
بی نام هم کنونش چو بید سترک خصی
این بدگهر شگالک و توسن رگ استرک.خاقانی.رجوع به توسن و دیگر ترکیبهای آن شود.
توسن رگ. [ ت َ / تُو س َ رَ ] ( ص مرکب ) توسن خوی. مقابل ساکن رگ:
بی نام هم کنونش چو بید سترک خصی
این بدگهر شگالک و توسن رگ استرک.خاقانی.رجوع به توسن و دیگر ترکیبهای آن شود.
توسن خوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 12 - امام هادى فرمود: (( ((راكب الحرون - و هو الفرس الذى لا ينقاد - اسير نفسه...؛)) توسن سوار - اسب چموش - كسى است كه اسير نفس خودش باشد...)).
💡 به سپهر بر شده ما ز عشق و طلب کنی تو ز مالشان به زمین ز بیخردی مجو پی توسن فلک ابرشان
💡 نگویم از پس این حسب حال و محنت خویش که شد به درد و غم و رنج طبع توسن رام
💡 باده گر خواستم از اشک بیامودم رطل توسن ارخواستم از گام بپیمودم راه
💡 توسن انگیزد و که را کند از ریشه بنی و آنگهش سوی نهم چرخ پراند زسنان
💡 تا نیایش زینت انجام یافت توسن اندیشه را دادم شتاب