لغت نامه دهخدا
بی خبری. [ خ َ ب َ ] ( حامص مرکب ) حالت بی خبر. رجوع به بی خبر و خبر شود.
بی خبری. [ خ َ ب َ ] ( حامص مرکب ) حالت بی خبر. رجوع به بی خبر و خبر شود.
حالت بی خبر ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز دم از بی خبری جوش حلاوت، غافل که نی از ناخن من چون شکر آید بیرون
💡 ای دوست به عطار نظر کن که ندارم جز بی خبری از ره تو هیچ خبر من
💡 دیدم هم بیدانشی و بی خبری بود از شعبده علم و خبرش نام نهادند
💡 شکیب چند کند بلبل اختیار ندارد اگر ز بی خبری فاش کرد رازِ نهان را
💡 زین باده فرستادمت ای رشک پری من باخبرم بسی که که تو بی خبری
💡 بگو بشحنه که از ما خبر نجوید باز ببزم ما خبری نیست غیر بی خبری