بی علم

لغت نامه دهخدا

بی علم. [ ع ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + علم ) بی دانش. جاهل. نادان:
طاعت بی علم نه طاعت بود
طاعت بی علم چو باد صباست.ناصرخسرو.شرف در علم و فضلست ای پسر عالم شو و فاضل
بعلم آور نسب، ماور چو بی علمان سوی بلعم.ناصرخسرو.سخن را بمیزان دانش بسنج
که گفتار بی علم باد است و دم.ناصرخسرو.مردم از گاو ای پسر پیدا بعلم و طاعتست
مردم بی علم و طاعت گاو باشد بی ذنب.ناصرخسرو.دو کس دشمن ملک و دین اند یکی پادشاه بی حلم دویم زاهد بی علم. ( گلستان ). || بی آگاهی. بی اطلاع. بی وقوف. رجوع به علم شود.

فرهنگ فارسی

بیدانش. جاهل. نادان.

جمله سازی با بی علم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی علم نمی‌تانی کز پیه کشی روغن بنگر تو در آن علمی کز پیه نظر سازد

💡 فغان زین صوفی در حلم مانده ولی در حلم خود بی علم مانده

💡 عمل بی علم نبود جز به کام اژدها رفتن چو بی دانش بود اعمال اژدرها دمان بینی

💡 شد نگون رایت عباس علم دار حسین بی علم دار و علم تا چه شود کار حسین

💡 بدین آلودگی بی علم و ادراک تو خواهی برد پی بر عالم پاک

نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز