بد پیوند
مترادفها
بیوفا، ناسپاس، ناپایدار
لغت نامه دهخدا
بدپیوند. [ ب َ پ َ / پ ِ وَ ] ( ص مرکب ) بدوصل. که بد وصلت جوید. که وصلت بد طلبد:
بسیار بگفتم ای دل بدپیوند
با عشق مکوش و دل بهر عشوه مبند.( از سندبادنامه ص 58 ). || بد اصل و نسب:
هم سگان را قلاده زرین است
هم خران را خز است پشماکند
خلف صدقت ار منم بگذار
زادگان حرام بدپیوند.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 762 ).
فرهنگ فارسی
که بد وصلت جوید که وصلت بد طلبد.
جمله سازی با بد پیوند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا کی کنی کبر آوری چون عاقبت را بنگری ترسم پشیمانی خوری ای یار بد پیوند ازین
💡 آن بدان از بد ستارهٔ نحس یا جفای سپهر بد پیوند
💡 چون گرسنه میشوی سگ میشوی تند و بد پیوند و بدرگ میشوی
💡 نازک دل و زود سیر و بد پیوندی زان وصل تو چون پیاله یک دم باشد
💡 غبنم این خود نه بس که می بینم از جفای جهان بد پیوند