بدرگ
لغت نامه دهخدا
بدرگ. [ ب َ رَ ] ( ص مرکب ) بدسرشت. بدطینت. بدگوهر. بدگهر. بدآغاز. ( از آنندراج ). بدطینت. بدذات. بداصل. بدخواه. ( از ناظم الاطباء ). فرومایه. پست:
تن خود به کوه سپند افکنی
بن و بیخ آن بدرگان برکنی.فردوسی.برآشفت پیران و دشنام داد
بدو گفت کای بدرگ بدنژاد.فردوسی.چو دیدش گره زد بر ابرو ز خشم
بدو گفت کای بدرگ شوخ چشم.( گرشاسب نامه ). || چموش. شموس. یک دنده. ( یادداشت مؤلف ).
به خاموشی ز مکر دشمن بدرگ مشو ایمن
که توسن گوش خواباند لگدها در قفا دارد.صائب.
فرهنگ عمید
بداصل، بد ذات، بدطینت.
فرهنگ فارسی
بداصل، بدذات، بدطینت، بدخو، سرکش
( صفت ) بد طینت بد ذات بد اصل.
جمله سازی با بدرگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنین گفت کین بدرگ بدسگال به گیتی ندارد کسی را همال
💡 فرامرز بشنید و شد تنگ دل وز آن مردم بدرگ سنگ دل
💡 نداند کسی راز آن جادوان چنان بدرگ و بدکنش هندوان
💡 روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود گه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا
💡 چگویم ز نفس شقاوت سرشت؟! چگویم از این بدرگ جمله زشت؟!
💡 نهادند در وی زبان بدرگان فتادند در پوستینش سگان