بی دوا

لغت نامه دهخدا

بی دوا. [ دَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی +دوا = دواء ) بدون دوا. ( ناظم الاطباء ). بی دارو. که دوا ندارد: بی دوا و غذا؛ بی دارو و خوراک. ( یادداشت مؤلف ). بی هیچ وسیله تغذیه و درمان. || بی درمان و لاعلاج. ( ناظم الاطباء ). که علاج نپذیرد: درد بی دوا؛ درد که علاج نپذیرد. ( یادداشت مؤلف ):
دری دیگر نمیدانم که روی از توبگردانم
مخور زنهار برجانم که دردم بی دوا ماند.سعدی.رجوع به دوا شود.

فرهنگ فارسی

بدون دوا. بی دارو. که دوا ندارد بی دوا و غذا.

جمله سازی با بی دوا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنین دردی که من دارم همیشه بی دوا خوشتر بلای عشق خوش باشد ولی با مبتلا خوشتر

💡 گرانی می کند ناز طبیبان بر دل زارم به درد بی دوای خود در من بیمار خرسندم

💡 زحمت خود با طبیب مدعی خواهم نمود تا بسازد چاره درد بی دوای دوست را

💡 همنشین دارو ده و دل در خدای پاک بند می روی از کار، درد بی دوای ما مسنج

💡 از تو یابم دوای هر دردی گرچه تو درد بی دوای منی

💡 بر درت همچون کمان پشت دو تا آورده ام گوشه چشمی که درد بی دوا آورده ام

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز