لغت نامه دهخدا
بختن. [ ب ُ ت َ ] ( مص ) ( پهلوی و مصدر دوم آن بزشن ). رهائی بخشیدن و نجات دادن. رستگاری بخشیدن. و از این مصدر است نامهای سبخت، چهاربخت، مرابخت، بختیشوع، یشوع بخت، سی بخت، هفتان بخت و مهبزد. ( یادداشت مؤلف ).
بختن. [ ب ُ ت َ ] ( مص ) ( پهلوی و مصدر دوم آن بزشن ). رهائی بخشیدن و نجات دادن. رستگاری بخشیدن. و از این مصدر است نامهای سبخت، چهاربخت، مرابخت، بختیشوع، یشوع بخت، سی بخت، هفتان بخت و مهبزد. ( یادداشت مؤلف ).
رهائی بخشیدن نجات دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از چین زلف تو بختن نافه ئی رسید از شرم شد سیه رخ آن نافه ختن
💡 گر من بختن زیار وادارم دست با ورد و نسا و طوس یار من بس
💡 لطف جان و دل تو هست بحدی که صبا بختن گر بود از نفحه لطفت اثری
💡 هنگامه گاهشان بعدن بود یا بچین؟ آرامگاهشان بختن بود یا طراز؟