بی نمکی کردن

لغت نامه دهخدا

بی نمکی کردن. [ ن َ م َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از بی وفائی. و بی مزگی و بی وضعی کردن باشد. ( از آنندراج ) ( برهان ):
ز بس که بی نمکی کرد با من این ایام
در آب دیده گریان گداختم چو نمک.( شرفنامه منیری ). || بی مزگی کردن. ننری بخرج دادن. کنایه از بی مزگی کردن. ( انجمن آرا ):
بی نمکی چند کنی باده نوش
وز جگرم خواه کباب ای غلام.عطار.

فرهنگ فارسی

کنایه از بیوفائی ٠ و بیمزگی و بی وضعی کردن باشد ٠ یا بیمزگی کردن ٠ ننری بخرج دادن ٠ کنایه از بیمزگی کردن ٠

جمله سازی با بی نمکی کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز داغ بی نمکی چند زخم من سوزد ز بزم عشق نمکدان داغ می دزدم

💡 ما دنبه اش را قباله بستیم و جکی شاخ بز من به... ون هر بی نمکی

💡 مکن ایجان و دیده بی نمکی کاین دل ریش بر نمیتابد

💡 زبس که بی نمکی کرد با من این ایام در آب دیده گریان گداختم چو نمک

💡 ببرد چاشنی لطف تو به شیرینی مزاج بی نمکی از جهان شورانگیز

ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز