لغت نامه دهخدا
صاف ضمیر. [ ض َ ] ( ص مرکب ) ساده دل. صاف درون. بی غل و غش. پاکدل:
قسمت زنگی از آیینه روشن نشود
انفعالی که من از صاف ضمیران دارم.صائب.
صاف ضمیر. [ ض َ ] ( ص مرکب ) ساده دل. صاف درون. بی غل و غش. پاکدل:
قسمت زنگی از آیینه روشن نشود
انفعالی که من از صاف ضمیران دارم.صائب.
( صفت ) آن که باطنش پاک باشد صاف درون صاف ضمیر بی آلایش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر کجا صاف ضمیری است ترا می جوید آب آیینه همین تشنه دیدار تو نیست
💡 دست بر صاف ضمیران نبود لغزش را لرزه موج کجا آب گهر را شکند؟
💡 صائب این صاف ضمیران چو دهن باز کنند چون صدف دامنی از در و گهر می گیرند
💡 دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج از سینه می کشد نفسی را دوباره صبح
💡 خراب صاف ضمیران کنج میکده ام ز دود آینه شان بی غبار می گردد
💡 (با صاف ضمیران به ادب باش که بسیار از آب گهر آینه زنگار گرفته است)