لغت نامه دهخدا
دلقم. [ دِ ق ِ ] ( ع ص ) زن گنده پیر. ( منتهی الارب ). || شتر ماده دندان ریخته از پیری، و میم آن زائد است. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). دلقاء. رجوع به دلقاء شود.
دلقم. [ دِ ق ِ ] ( ع ص ) زن گنده پیر. ( منتهی الارب ). || شتر ماده دندان ریخته از پیری، و میم آن زائد است. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). دلقاء. رجوع به دلقاء شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر معیوب تر از کل خلقم شود پوشیده عیب از حسن دلقم
💡 ای ساقی از می عشق دلقم بشو و بیا چون دلق زرق من است چند از سیه گریم
💡 بد نام تری از من، در حلقه ی رندان نیست هر لحظه بود دلقم، جایی گرو جامی
💡 آتش دل بر زده از سینه چاکم علم کهنه دلقم از گریبان تا به دامان سوخته
💡 که ناگه آن یک دلقم گرفت و این یک حلق کشانم از دو طرف کای حریف شاهدباز
💡 گرچه رندم و سر خوش نیست زیر دلقم غش بر گذشته از آتش با دمم سیاوشی