دقی. [ دَ قا / دَ قَن ْ ] ( ع مص ) چندان خوردن فصیل و شتربچه شیر را که ناگوارد کندش، و چنین شتربچه ای را دَق ( دقی ) و دقوان گویند و مؤنث آن دقیة ودَقْوی ̍ است. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
دقی. [ دَ ] ( ع ص ) دَق. به معنی دَقْوان است. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به دقوان و نیز به دَقی ̍ شود.
دقی. [ دَق ْ قی ] ( اِ صوت ) اسم صوت است و کوفتن چیزی را بر چیزی میرساند خاصه هرگاه بشدت کوفته شود. ( از فرهنگ لغات عامیانه ).
دقی. [ دِق ْ قی ] ( ص نسبی ) منسوب به دِق. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- ذبول دقی؛ رنج باریک. رجوع به ذبول شود.
دقی. [ دُق ْ قی ] ( ص نسبی ) از انساب است و ابوبکر محمدبن داود صوفی و ابوبکر احمدبن محمد مشهور به ابن دق بدان شهرت دارند. ( از اللباب فی تهذیب الانساب ).
از انساب است و ابوبکر محمد بن داود صوفی و ابوبکر احمد بن محمد مشهور به ابن دق بدان شهرت دارند.
دقی نام شهر و شهرستانی در استان جیزه مصر است.
ویکی پدیای عربی، ۲۱ مارس ۲۰۰۷.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 و دقی روایت کند از دَرّاج که او گفت: من با ابن الفُوَطی بر لب دجله میرفتیم میان بصره و اُبلَّه. به کوشکی فرا رسیدیم نیکو. مردی بر آن در نشسته بود و کنیزکی در پیش او نشسته که وی را می غنا کرد و میگفت:
💡 و گفت: عبارت نتوان کرد و از چیزی مگر به چیزی که از آن چیز رقیقتر و لطیفتر بود و هیچ چیز دقیتر و لطیفتر نباشد از محبت پس بچه از محبت عبارت توان کرد؟ یعنی از محبت عبارت نتوان کرد.
💡 در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی
💡 لیک نفقهش بیش و کم چیزی نماند خواست دقی بر عوامالناس راند
💡 همچو بیمار دقی او میگداخت علت او را طبیبی کم شناخت