جفاجو

لغت نامه دهخدا

جفاجو. [ ج َ ] ( نف مرکب ) جفاجوی. جفاجوینده. کسی که در ایذای مردم کوشش میکند. ( ناظم الاطباء ). جفاکار. جفاکاره. جفاپیشه. جفاکیش. جفاآهنگ. جفاگستر. ( آنندراج ):
فرزند بسی دارد این دهر جفاجوی
هر یک بد و بی حاصل چون مادر زانیش.ناصرخسرو.بر سر من نامده ست از تو جفاجویتر
در همه عالم توئی از همه بدخویتر.خاقانی.فریبنده چشمی جفاجوی وتیز
دوابخش بیمار و بیمارخیز.نظامی.چو حجت نماند جفاجوی را
به پرخاش در هم کشد روی را.سعدی.رجوع به جفا و جفاپیشه شود.

فرهنگ فارسی

جفا جوی جفا جوینده کسیکه در ایذای مردم کوشش میکند. جفاکار جفا کیش.

جمله سازی با جفاجو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رو یار دگر جوی دلا ز آن که جوی نیست جویای وفا یار جفاجو که تو داری

💡 باز یارب چه خیال است جفاجوی مرا که بسی مردمی از چشم فریبنده کند

💡 مگر واقف شد از جوش نشاط خون من صائب! که می‌بینم ز قتل خود پشیمان آن جفاجو را

💡 هست این همان امیر که آزادتان نمود از بند صد هزار جفاجوی نابکار

💡 دلدار بود بدخو شد چرخ هم جفاجو کم بود خصمی او شد خصمم آسمان هم

💡 دور شو دور ز بزمی که در آن بنشینند دو سخن‌چین بداندیش جفاجو با هم

گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز