بی منازع
مترادفها
بیرقیب، بیهمتا
متضادها
رقابتی، مورد اختلاف
لغت نامه دهخدا
بی منازع. [ م ُ زِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + منازع ) بی رقیب. بدون مخاصم: چنین روزگار کس یاد نداشت که... پادشاه محتشم بی منازع و فارغ دل گردد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 246 ). چو بی جنگ و اضطراب کار یکرویه شد و بی منازع تخت ملک بخداوند رسید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 342 ). رجوع به منازع شود.
فرهنگ فارسی
بی رقیب. بدون مخاصم.
جمله سازی با بی منازع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بسود چندان در تاختن جناغ خدنگ که بی منازع دارند بندگانش سریر
💡 ساقی و شراب و خُم و میخوار این جمله یکی است بی منازع
💡 قهار بی منازع و غفار بی ملال دیان بی معاون و سلطان بی سپاه
💡 او با ارائه عملکردی فوقالعاده در طول فصل، به عنوان برترین بازیکن لیگ، جایگاه خود را به صورت بی منازع تثبیت کرد.
💡 این شرکت با بهرهگیری از تکنولوژیهای انحصاری، اکنون به عنوان رهبر بی منازع بازار در تولید قطعات الکترونیکی در سطح جهانی شناخته میشود.
💡 انتخاب او برای ریاست این سازمان، با توجه به سوابق درخشانش، یک تصمیم بی منازع و مورد تایید تمامی اعضای هیئت مدیره بود.