بی زبانی

لغت نامه دهخدا

بی زبانی. [ زَ ] ( حامص مرکب ) خاموشی. ( ناظم الاطباء ). سکوت:
چون مرا آفت ز گفتن میرسد
بی زبانی بر زبان خواهم گزید.خاقانی.لیکن بحساب کاردانی
بی غیرتی است بی زبانی.نظامی.من از بی زبانی ندارم غمی
که دانم که ناگفته داند همی.سعدی. || عجز از سخن آوری. لالی. گنگی:
نه گویای سخن از بی زبانی
نه جویای طعام از ناتوانی.نظامی.- با زبان بی زبانی؛ نه آشکارا و به وضوح. به ایما و اشاره با حرکات و وجنات:
بی زبانان با زبان بی زبانی شکر حق
گفته وقت کشتن و حق را بزندان دیده اند.خاقانی. || فقد زبان. نداشتن قدرت ناطقه و تکلم:
در او [ در نی ] جان نه و عشق جان منست
بدین بی زبانی زبان منست.نظامی. || عدم فصاحت و زبان آوری. عجز در سخن بلیغ و رسا گفتن:
نه عجب کمال حسنت که بصد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی.سعدی.

فرهنگ فارسی

خاموشی. سکوت. یا عجز از سخن آوری

جمله سازی با بی زبانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صد زبان از بهر درد من کم است شرح آن با بی زبانی چون کنم

💡 سر مزار شهیدان یکی عنان در کش که بی زبانی ما حرف گفتنی دارد

💡 بی زبانی حلقه بیرون در دارد مرا ورنه در گیسوی او چون شانه جا می داشتم

💡 سلاح کار خود اینجا ز بی زبانی ساز که بی زبان دفع زبانیه است آنجا

💡 هنوز از بی زبانی خفته باشم ز صد شکرش یکی ناگفته باشم

💡 نیست مهر خامشی از بی زبانی بر لبم تیغ ها زیر سپر دارم تماشاکردنی

کهربا یعنی چه؟
کهربا یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز