لغت نامه دهخدا
برمنش. [ ب َ م َ ن ِ ] ( ص مرکب )متکبر. بانخوت. معجب. ( یادداشت دهخدا ):
چو برگشت ازو برمنش گشت و مست
چنان دان که هرگز نیاید بدست.فردوسی.بر آن چرب دستی رسیده بکام
یکی برمنش مردمانی بنام.فردوسی.
برمنش. [ ب َ م َ ن ِ ] ( ص مرکب )متکبر. بانخوت. معجب. ( یادداشت دهخدا ):
چو برگشت ازو برمنش گشت و مست
چنان دان که هرگز نیاید بدست.فردوسی.بر آن چرب دستی رسیده بکام
یکی برمنش مردمانی بنام.فردوسی.
خودپسند، متکبر.
خودپسند، متکبر
( صفت ) خود پسند متکبر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدو گفت بهرام کای برمنش هم اکنون به خاک اندر آید تنش
💡 آه از بتی که چشم اگر برمنش فتد هرگز نمی فتد ز حیا چشم دیگرش
💡 زن برمنش گفت کای پاکرای برین ده فراوان کس است و سرای
💡 بدو گفت خسرو کهای بدکنش نه از تخم ساسان شدی برمنش
💡 بدو گفت رویین تن اسفندیار که ای برمنش پیر ناسازگار