بازی کنان

لغت نامه دهخدا

بازی کنان. [ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال بازی کردن. مشغول بازی. بازی کننده. || بمجاز. خوشحال. مسرور. ( ناظم الاطباء ):
ابر بباغ آمده بازی کنان
جامه خورشید نمازی کنان.نظامی.سنان بر سر موی بازی کنان
به خون روی دشمن نمازی کنان.نظامی.به جولان زدن سرفرازی کنان
بشمشیر چون برق بازیکنان.نظامی.یوسف به استقبال پدر از مصر برون آمد و آواز بوق و کرنا و دوهزار مرد زنگی و ده هزار حبش از پیش آمدند بازیکنان. ( قصص الانبیا ص 85 ).
زنش گفت بازی کنان شوی را
عسل تلخ باشد ترشروی را.سعدی ( بوستان ).|| ج ِ بازیکن، بمعنی برعهده دارنده نقش در تآتر و سینما. چنانکه گویند: بازیکنان این نمایشنامه فلان و فلان اند. رجوع به بازیکن شود.

فرهنگ عمید

در حال بازی کردن.

فرهنگ فارسی

در حال بازی

جمله سازی با بازی کنان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نیم یک بازی دو نفره ریاضی است که طبق یک نقشه پیش می‌رود و در آن بازی کنان در نوبت‌های خود اشیا1 را از پشته 2های مجزا برمی‌دارند. در هر نوبت بازیکن حداقل یک شیء را برمی‌دارد و ممکن است هر تعدادی را به شرط اینکه از یک پشته باشد بردارد.

💡 آن کیست کاندر آمد بازی کنان ازین در رویی چو بوستانی از آب آسمان تر

💡 بازی طفلان به خاک آمد شوم خاک رهش تا کند بازی کنان بر خاک راه خود گذر

💡 گوان می گرفتند و شادی کنان از آن خرمی گشته بازی کنان

💡 با ابرویی که چون دم شیرست پر گره بازی کنان شجاعت خویش آزموده‌ایم

💡 چهره ای چون زر نمودم آمد آن بازی کنان زان که او طفل است بازی می توان دادش به زر

پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز