بوح

لغت نامه دهخدا

بوح. [ ب َ ] ( ع مص ) ظاهر شدن. ( منتهی الارب )( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). || باح بسره، بوحاً و بؤوحاً و بؤوحةً؛ ظاهر کرد راز را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ).
بوح. ( ع اِ ) اصل. || نره. || فرج. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || نفس. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( نشوءاللغة ص 28 ). || جماع. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || اختلاط. ( منتهی الارب ). اختلاط کارها. المثل: ابنک بن بوحک یشرب من صبوحک. ( ناظم الاطباء ). || ج ِ باحة. ( منتهی الارب ). || نام آفتاب و به این معنی بدون الف و لام است. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). بدون الف و لام، از اسماء شمس است. ( ناظم الاطباء ). شمس. ذکا. بیضا. شارق. شرق. مهر. خورشید. حور. آفتاب. ( یادداشت بخط مؤلف ). یوح. رجوع به یوح شود.

جمله سازی با بوح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 معنی آنست که اگر نه آن بودی که اللَّه تعالی بفضل خود ترا نبوّت داد، و برحمت خود ترا بوحی نصرت داد، در دل گرفته بودند طائفه‌ای یعنی قوم طعمه که ترا از آنچه حق است بگردانند، تا حکم که کنی بمیل کنی، چنان که مراد ایشانست. ربّ العالمین گفت: وَ ما یُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‌

💡 هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلی‌ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیاطِینُ (۲۲۱) شما را خبر کنم که دیوان بوحی خویش بر که فرود آیند؟

💡 وگفت: آنچ مردم را حاصل شود از ذات خویش بتفکر چو پیشه ها و صناعت‌ها بالهام یا بوحی و یاآموختن از دیگری بمراد یا بتکلیف، آن همه علم است از سخن تا پیشه ها و بحکمت. و گفت که مردمان در پیشه‌ها و علمها متفاوت‌اند. آنگاه گفت: معرفت بنیاد عقل است و ذهن بنیاد ذکر است و امکان بنیاد قدرت است.

💡 زن بوحی انداخت او را در شرر بر تن موسی نکرد آتش اثر

💡 مکر نفس و تن نداند عام شهر او نگردد جز بوحی القلب قهر

دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
طلایی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز