بشدن

لغت نامه دهخدا

بشدن. [ ب ِ ش ُ دَ ] ( مص ) شدن. || رفتن:
بشد تازیان تا به توران سپاه
ز گردش بشد تیره خورشید و ماه.فردوسی.بشد قارن و موبد مرزبان
سپاهی ز گردان گندآوران.فردوسی.بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشیدگان در برش.فردوسی.بارگی خواست شاد بهر شکار
برنشست و بشد بدیدن شار.عنصری. || زایل گشتن. سترده گشتن. محو شدن. انطلاق. ( زوزنی ) ( تاج المصادر ). گم و ضایع و تباه شدن. از میان رفتن:
به زاری فکندند بر تخت عاج
بشد شاه را روز و هنگام تاج.فردوسی.و ذویزن چون زن از وی بشد و پسر از شرم و ننک بی من نتوانست بودن. ( ترجمه طبری بلعمی ). من نسخت این نامه داشتم به خط خواجه و بشد. ( تاریخ بیهقی ). خواب و قرار از وی ( از دمنه ) بشد. ( کلیله و دمنه ). || رسیدن: و در این سال که من گندم بشد به بیست درم. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به شدن شود.

فرهنگ فارسی

شدن ٠ رفتن ٠ زایل گشتن ٠ سترده گشتن ٠ محو شدن٠ انطلاق ٠ گم و ضایع و تباه شدن ٠ از میان رفتن ٠ یا رسیدن: و درین سال که من گندم بشد به بیست دوم ٠

جمله سازی با بشدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وَ لَوْ تَری‌ إِذْ فَزِعُوا اگر تو بینی آن گه که بیم زنند ایشان را، فَلا فَوْتَ از دست بشدن را توان نیست، وَ أُخِذُوا مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ (۵۱) و فرا گیرند ایشان را از جایگاهی نزدیک.

💡 شیخ بوبکر رازی گوید، که ویرا گفتم: سبب چشم بشدن تو چه بود؟ گفت: در بادیه شدم بتوکل، ازان اهل منازل هیچیز نخورم ورع را، یک چشم من بروی فرو دوست از گشار مار.