بررسته
لغت نامه دهخدا
بررسته. [ ب َرْ، رَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) ( از: بر +رسته بمعنی رها شده و برآمده ). رجوع به رسته شود.
بررسته. [ ب َرْ، رُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) مطلق نباتات و گیاه بی ساق باشد.( آنندراج ) ( برهان ) ( انجمن آرا ). گیاه تنه دار و غیرتنه دار. ( شرفنامه منیری ). مقابل بربسته بمعنی جماد. ضد بربسته. ( شرفنامه منیری ): عضدالدوله تمثال آن بر در شیراز در محلی موسوم به سوق الامیر به اتمام فرمود... ملک قوزاز را فرمود چون می بینی، ملک قوزاز گفت امثال این مواضع و متنزهات به دوام عیش و ثبات عشرت امیر آراسته باد و جهت ابداع عجائب اشکال واستحداث غرائب برین سؤال ذات معلی باقی و پابسته این از مقوله فعل است و آن از قبیل انفعال یعنی بربسته دگر باشد و بررسته دگر. ( ترجمه محاسن اصفهان ).
میگفت بدندان بتم عقد درر
من هم چو توام لطیف و پاکیزه گهر
خندان خندان بنازگفتش خاموش
بررسته دگر باشد و بربسته دگر.( از انجمن آرا ) ( از آنندراج ).|| کنایه از مردم بی ادب. ( برهان ) ( آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. روییده، رسته.
۲. [مجاز] واقعی، طبیعی.
فرهنگ فارسی
مطلق نباتات و گیاه بی ساق باشد گیاه تنه دار و غیر تنه دار.
جمله سازی با بررسته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سر گران گشته از آن باده بیساغر من زعفران کشته بدین لاله بررسته من
💡 همه از عشق بررسته جگرها خسته لب بسته ولی در گلشن جانشان شقایقهای تو بر تو
💡 بربسته و بررسته غرقند در این رسته تا با همگان باشد از عین ابد خنده
💡 ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان لب خشک و به جان جویان باران سحابی را