لغت نامه دهخدا
برنشسته. [ ب َ ن ِ ش َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نعت مفعولی از برنشستن. سوارشده و بالانشسته. ( ناظم الاطباء ). رجوع به برنشستن در تمام معانی شود.
برنشسته. [ ب َ ن ِ ش َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نعت مفعولی از برنشستن. سوارشده و بالانشسته. ( ناظم الاطباء ). رجوع به برنشستن در تمام معانی شود.
۱. نشسته.
۲. سوارشده بر اسب.
۳. نشسته بر تخت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز رنج راه بود اندام خسته غبار از پای تا سر برنشسته
💡 به یک پیرهن، برنشسته به غم دلش ایمن از روزگار ستم
💡 یکی چرمهای برنشسته سمند یکی گام زن بارهٔ بیگزند
💡 گر هزاران به سرو بنشینند هم براین سرو برنشسته هزار
💡 اندرو بهر یمن و عزّت و بخت صفت شاه برنشسته به تخت
💡 یکی بارهای برنشسته سمند بفتراک بربسته دارد کمند